تبليغاتX

حرفهای همیشگی
حرفهای همیشگی
خودت ببینی بهتره
درباره وبلاگ
این وبلاگ از ساعت 2:45 روز چهارشنبه
2 /6 / 1384 شروع به کار کرده است .
منوي اصلي
صفحه نخست
پست الكترونيك
نوشته هاي پيشين
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
آرشيو مطالب
مرداد 1385
شهریور 1384
لينكدوني
MAXTheme
من خودمم
طراح قالب
دانلود جدیدترین آهنگهای ایرانی و خارجی
عشق و دوری
لوگوي دوستان

 گروه طراحي قالب هاي مكس

Your Logo

Your Logo

لوگوهاي ديگر

آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
مجموع بازديدها:
لوگوي وبلاگ

Your Logo

طراح قالب
 گروه طراحي قالب هاي مكس
Powered By
BLOGFA.COM

حرف اول

سلام دوست عزیز . . .

 ضمن عرض خوش آمد لازمه که بگم

این وبلاگ متعلق به شماست . پس با نظرات خوبت در هر موردی که به فکرت می رسه از مطالب گرفته تا  قالب و ... کمک کن تا بسازیمش

پس نظر دهی فراموش نشه

|+| نوشته شده توسط حامد کاظمی در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 14:41 |
شعر

آخر شاهنامه

 اين شكسته چنگ بي قانون
 رام چنگ چنگي شوريه رنگ پير
 گاه گويي خواب مي بيند
 خويش را در بارگاه پر فروغ مهر
طرفه چشم نداز شاد و شاهد زرتشت
 يا پريزادي چمان سرمست
در چمنزاران پاك و روشن مهتاب مي بيند
روشنيهاي دروغيني
 كاروان شعله هاي مرده در مرداب
 بر جبين قدسي محراب مي بيند
 ياد ايام شكوه و فخر و عصمت را
 مي سرايد شاد
 قصه ي غمگين غربت را
هان ، كجاست
 پايتخت اين كج آيين قرن ديوانه ؟
 با شبان روشنش چون روز
 روزهاي تنگ و تارش ، چون شب اندر قعر افسانه
 با قلاع سهمگين سخت و ستوارش
 با لئيمانه تبسم كردن دروازه هايش ،‌سرد و بيگانه
 هان ، كجاست ؟
 پايتخت اين دژآيين قرن پر آشوب
 قرن شكلك چهر
بر گذشته از مدارماه
ليك بس دور از قرار مهر
قرن خون آشام
 قرن وحشتناك تر پيغام
 كاندران با فضله ي موهوم مرغ دور پروازي
 چار ركن هفت اقليم خدا را در زماني بر مي آشوبند
 هر چه هستي ، هر چه پستي ، هر چه بالايي
 سخت مي كوبند
 پاك مي روبند
 هان ، كجاست ؟
 پايتخت اين بي آزرم و بي آيين قرن
 كاندران بي گونه اي مهلت
 هر شكوفه ي تازه رو بازيچه ي باد است
 همچنان كه حرمت پيران ميوه ي خويش بخشيده
 عرصه ي انكار و وهن و غدر و بيداد است
پايتخت اينچنين قرني
بر كدامين بي نشان قله ست
 در كدامين سو ؟
 ديده بانان را بگو تا خواب نفريبد
 بر چكاد پاسگاه خويش ،‌دل بيدار و سر هشيار
 هيچشان جادويي اختر
 هيچشان افسون شهر نقره ي مهتاب نفريبد
بر به كشنيهاي خشم بادبان از خون
ماه ، براي فتح سوي پايتخت قرن مي آييم
تا كه هيچستان نه توي فراخ اين غبار آلود بي غم را
 با چكاچاك مهيب تيغهامان ، تيز
غرش زهره دران كوسهامان ، سهم
پرش خارا شكاف تيرهامان ،‌تند
نيك بگشاييم
 شيشه هاي عمر ديوان را
 ز طلسم قلعه ي پنهان ، ز چنگ پاسداران فسونگرشان
 خلد برباييم
بر زمين كوبيم
ور زمين گهواره ي فرسوده ي آفاق
دست نرم سبزه هايش را به پيش آرد
 تا كه سنگ از ما نهان دارد
 چهره اش را ژرف بخشاييم
 ما
 فاتحان قلعه هاي فخ تاريخيم
 شاهدان شهرهاي شوكت هر قرن
 ما
 يادگار عصمت غمگين اعصاريم
 ما
 راويان صه هاي شاد و شيرينيم
قصه هاي آسمان پاك
نور جاري ، آب
 سرد تاري ،‌خاك
 قصه هاي خوشترين پيغام
 از زلال جويبار روشن ايام
 قصه هاي بيشه ي انبوه ، پشتش كوه ، پايش نهر
قصه هاي دست گرم دوست در شبهاي سرد شهر
 ما
 كاروان ساغر و چنگيم
لوليان چنگمان افسانه گوي زندگيمان ،‌ زندگيمان شعر و افسانه
 ساقيان مست مستانه
هان ، كجاست
پايتخت قرن ؟
 ما براي فتح مي آييم
 تا كه هيچستانش بگشاييم
 اين شكسته چنگ دلتنگ محال انديش
 نغمه پرداز حريم خلوت پندار
 جاودان پوشيده از اسرار
 چه حكايتها كه دارد روز و شب با خويش
اي پريشانگوي مسكين ! پرده ديگر كن
پوردستان جان ز چاه نابرادر نخواهد برد
 مرد ، مرد ، او مرد
 داستان پور فرخزاد را سر كن
آن كه گويي ناله اش از قعر چاهي ژرف مي آيد
نالد و مويد
 مويد و گويد
 آه ، ديگر ما
 فاتحان گوژپشت و پير را مانيم
 بر به كشتيهاي موج بادبان را از كف
 دل به ياد بره هاي فرهي ، در دشت ايام تهي ، بسته
تيغهامان زنگخورده و كهنه و خسته
كوسهامان جاودان خاموش
 تيرهامان بال بشكسته
ما
 فاتحان شهرهاي رفته بر باديم
با صدايي ناتوانتر زانكه بيرون آيد از سينه
 راويان قصه هاي رفته از ياديم
كس به چيزي يا پشيزي برنگيرد سكه هامان را
گويي از شاهي ست بيگانه
 يا ز ميري دودمانش منقرض گشته
 گاهگه بيدار مي خواهيم شد زين خواب جادويي
 همچو خواب همگنان غاز
 چشم مي ماليم و مي گوييم : آنك ، طرفه قصر زرنگار
 صبح شيرينكار
ليك بي مرگ است دقيانوس
 واي ، واي ، افسوس


|+| نوشته شده توسط حامد کاظمی در چهارشنبه سی ام شهریور 1384 و ساعت 10:23 |

این وبلاگ را به دوستانتان معرفی کنید و آن را در بخش پیوندهای وبلاگ خود ذخیره نمایید .

|+| نوشته شده توسط حامد کاظمی در چهارشنبه سی ام شهریور 1384 و ساعت 6:33 |

اگر برای اولین بار خواننده مطالب این وبلاگ هستید، خواهشمندم از بخش نوشته های پیشین نیز دیدن فرمایید . به دلیل طولانی بودن برخی از مطالب وبلاگ می توانید برای مطالعه این قسمت ها پس از این که صفحه به طور کامل باز ( load ) شد ، ( disconnect ) شوید و پس از مطالعه دوباره ( connect ) شوید . همچنین می توانید مطالب را در برنامه ( word ) ذخیره کرده ، بعد استفاده نمایید .

|+| نوشته شده توسط حامد کاظمی در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384 و ساعت 16:7 |

توجه کنید ... تبلیغ در قسمت های نظر خواهی ممنوع می باشد . مدیریت وبلاگ .

|+| نوشته شده توسط حامد کاظمی در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384 و ساعت 15:53 |

با سلام ... از یک طراح قالب برای تغییراتی در قالب این وبلاگ دعوت به همکاری می نمایم . طراح داوطلب پس از انجام کار در بخش مدیریت وبلاگ عضو می گردد . برای پرسش هرگونه سوال با ارسال ایمیل به آدرس h_k20o4@yahoo با من ارتباط برقرار نمایید . در ضمن می توانید آمادگی خود را در قسمت نظر سنجی این مطلب اعلام نمایید . فراموش نکنید که من منتظر تمامی نظرات شما هستم . با تشکر .حامد

|+| نوشته شده توسط حامد کاظمی در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384 و ساعت 15:31 |
بازم خنده

جدیدترین جوک های وبلاگ را بخوانید

اینم جدیترین جوک هی وبلاگ هست که براتون آماده کردم

بخونین و حال کنید.

*****************

يك تركه يه دختررا تو خيابان ميبينه خوشش مياد دختره سواره اتوبوس ميشه

 تركه شماره اتوبوس رو برميداره

-------------------------

به يه مرد مجرد گفتن چرا زن نميگيري گفت من حرفي ندارم اما بايد

 مثل ماه باشه يعني شبها بياد صبحها بره

-------------------------

يه پسر دايناسور پدر مادرش ميرن بيرون خونه ميره پيش دوست دخترش ,

ميگه بيا بريم خونمون دختر ناز مي كنه بچه دايناسور ميگه همين كارهارو كردي نسلمون

 منقرض شده دیگه

--------------------------

تركه رفته بوده خواستگاري، باباي دختره ازش ميپرسه: شما خونه دارين؟

 تركه ميگه: ايلده خودم كه خونه ندارم... ولي بر و بچه‌ها مكان زياد دارن!!!

--------------------------

بچه مثبته از لره ميپرسه: آقا ببخشيد... خيلي خيلي عذر ميخوام..شرمنده.. روم به ديوار..

اسمتون چيه؟! لره شاكي ميشه، ميگه: ايجو كه تو پرسيدي، اسمم انه!!!

---------------------------

لره داشته تو لس‌آنجلس قدم ميزده، يهو داريوش رو ميبينه، بدو بدو ميره جلو، ميگه:

سلام آقا داريوش! داريوش ميگه: سلام هموطن! لره كف ميكنه، ميگه: اوووف! عجب كيفيتي!!!

-----------------------------

آرنولد ميره آبادان، همون شب اول آبادانيه تو خيابون بهش گير ميده كه: ولك تورو جون بوات..

 تو رو جون ننت، فردا ما رو تو خيابون ديدي بهم سلام كن! خلاصه اونقدر خايه‌مالي ميكنه، تا

 آخر آرنولد قبول ميكنه. فرداش آبادانيه داشته با دو سه تا از رفيقاش تو خيابون ميزده، يهو ارنولد

 مياد ميگه: سلام عبود! آبادانيه ميگه: اَاه‌ه‌ ... باز اين سيريش اومد!!!

-------------------------------

تركه رفته بوده مكه. تو مراسمي كه بايد به شيطون سنگ بزنه، يهو سنگاش تموم ميشه...

اونم به جاش فحش خواهر مادر ميده!!

--------------------------

رفيق تركه ازش ميپرسه: غضنفر، پنجشنبه-جمعه كجا بودي؟ تركه ميگه: والله امام رضا طلبيد،

با بر و بچه‌ها رفتيم شمال!!!

----------------------------

تركه واستاده بوده دم مسجد، داشته خرما خيرات ميكرده. خلاصه هركي رد ميشده،

 يك خرما برميداشته و يك صلوات ميفرستاده. بعد يك مدت، يك بابايي دست ميكنه

 يك مشت خرما برميداره، تركه دستشو ميگيره، ميگه: هوووي! چه خبره؟! يك نفر آدم

 مرده، اتوبوس كه چپ نكرده!!!

------------------------------

خوب دیگه تمام شد شما کف نکردی من که کف کردم از بس نوشتم

و شما ها نظر ندادین اگه نظر ندین دیگه جوک نمی نویسم

باید نظر بدین و راستی بگین چه جور جوکی براتون بذارم

خداحافظ

|+| نوشته شده توسط حامد کاظمی در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384 و ساعت 14:11 |

تاريخ هجري شمسي TABLE align="center">